لغت نامه دهخدا
کالی. ( ص )به لغت هندی بمعنی سیاه است. ( تحفه حکیم مؤمن ).
کالی. ( ع ص ) کالی ٔ. اسم فاعل از کلأ بمعنی تأخر. || ( اِ ) بیعانه. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || نسیئه : یقال عینه کالکالی ؛ ای نقده و حاضره ُ کالنسیئة. و فی الحدیث انّه صلی اﷲ علیه و سلم نهی عن بیعالکالی بالکالی و هُو بیعالدین بالدین و النسیئه بالنسیئة. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || ( ص )وامی که به تأخیر افتد و در پرداخت آن درنگ شود. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). || محافظت کننده و نگاهبان. ( برهان ) ( از آنندراج ). در اقرب الموارد کَلأ بمعنی حفظ و حراست آمده است :
زندگانی خواجه عالی باد
ایزدش پاسبان و کالی باد.( آنندراج ).|| ( اِ ) میل و خواهش. ( ناظم الاطباء ). || کسی که با زنان نان میخورد. ( ناظم الاطباء ).
کالی. [ ] ( ص نسبی ) منسوب است به کال. رجوع به کال و انساب سمعانی ورق 472 ب شود.
کالی. ( اِخ ) زوجه سیوا الهه نیروی مادینه در اساطیر هند.
کالی.[ ] ( اِخ ) محمدبن احمدبن کالجرجانی ، مکنی به ابوطاهر. محدث است. ( از اللباب فی تهذیب الانساب ج 2 ص 23 ).
کالی. ( اِخ ) قصبه ای است در حوالی کابل نزدیک بهبود. ( شعوری ج 2 ورق 265 الف ). نام شهری است در حوالی کابل. ( ناظم الاطباء ).
کالی. ( اِخ ) دهی است از دهستان جوانرود بخش پاوه شهرستان سنندج. که در 47 هزارگزی جنوب خاور پاوه و 32هزارگزی جنوب راه اتومبیل رو کرمانشاه به پاوه واقع است. کوهستانی و سردسیر است و 57 تن سکنه دارد. آبش از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و توتون و لبنیات است. و شغل اهالی زراعت و گله داری است و راههای مالرو دارد. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5 ).