لغت نامه دهخدا پژمردگی. [ پ َ م ُ دَ / دِ ] ( حامص ) حالت آنکه پژمرده باشد.افسردگی. ذبول. || غمناکی : بکار اندرآی این چه پژمردگی است که پایان بیکاری افسردگی است.نظامی.پژمردگیست در پی هر تازگی که هست پیوسته روی تازه نباشد عروس را.( از تاریخ گیلان مرعشی ).
فرهنگ عمید ۱. حالت پژمرده بودن، پلاسیدگی.۲. [مجاز] افسردگی: به کار اندر آی این چه پژمردگی ست / که پایان بیکاری افسردگی ست (نظامی۶: ۱۱۰۰ ).
دانشنامه آزاد فارسی پَژمُردگی (wilting)ازدست رفتن سفتی یا شادابی (آماسیدگی) در گیاهان، به علت کاهش فشار دیواره ای. پژمردگی در گیاهان فاقد چوباندکی مشخص تر است.