لغت نامه دهخدا
اگر واعظ بود گوید که چون کاه
تو بفکن تا منش بردارم از راه.نظامی.مستمع چون تشنه و جوینده شد
واعظ ار مرده بود گوینده شد.مولوی.واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند
چون بخلوت میروند آن کار دیگر میکنند.حافظ.
واعظ. [ ع ِ ] ( اِخ ) بکربن شاذان بن بکرالمقری ، الواعظ مکنی به ابوالقاسم از محدثان است که از جعفر الخلدی و عبدالباقی ابن قانع و ابوبکرالشافعی و جز آنها استماع حدیث کرده و ابوالقاسم الازهری و ابومحمد الخلال و عبدالعزیز الازجی و جز آنها از وی روایت کرده اند. وی عابد و نیکوکار و شب زنده دار و در حدیث مورد اعتماد بود. به سال 321 هَ. ق. بدنیا آمد و در 405 هَ. ق. درگذشت. ( از لباب الانساب ).