لغت نامه دهخدا
گور اگر چند بود نیرومند
یا به دستش گرفت یا به کمند.میرخسرو. || دولتمند. سعادتمند. ( ناظم الاطباء ). || مسلط. ( فرهنگ فارسی معین ).
- نیرومند شدن ؛ قوی شدن. قوت یافتن. ( فرهنگ فارسی معین ).
- نیرومند کردن ؛ نیرو بخشیدن.تقویت. ( از پارسی نغز ) ( فرهنگ فارسی معین ).
- || تأیید. ( ترجمان القرآن ص 22 از فرهنگ فارسی معین ).
- نیرومند گردیدن ، نیرومند گشتن ؛ نیرو یافتن. قوی گردیدن. ( فرهنگ فارسی معین ).
- || مسلط شدن. دست یافتن. ( فرهنگ فارسی معین ). چیره گشتن. فائق آمدن :
گرچه بگشاد از آن طلسمی چند
بر دگرها نگشت نیرومند.نظامی.