لغت نامه دهخدا
چون که اصلی بود جرم آن بلیس
ره نبودش جانب توبه نفیس.مولوی.عقل نفیست را چه شد که نفس خبیث بر او غالب آمد. ( گلستان سعدی ). گوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است. ( گلستان سعدی ). || مال بسیار. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). مال کثیر. ( اقرب الموارد ). || حاسد و بخیل. ( غیاث اللغات ) ( از لطایف اللغات ) ( از قاموس )( صراح ) ( آنندراج ). رجوع به نفاسة شود.
نفیس. [ ن َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان گله زن بخش خمین شهرستان محلات. در 23هزارگزی مشرق خمین ، در جلگه معتدل هوائی واقع است و 152 تن سکنه دارد. آبش از رودخانه خمین تأمین می شود. محصولش غلات و چغندر قند و بنشن و پنبه و انگور است. شغل اهالی زراعت و قالیچه بافی و کرباسبافی است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1 ).
نفیس. [ ن َ ] ( اِخ ) ابن عوض کرمانی ، ملقب به حکیم برهان الدین ، از طبیبان و دانشمندان قرن نهم هجری قمری است. وی به دعوت الغ بیک گورکانی از کرمان به سمرقند رفت و تا پایان عمر الغ بیک در سمرقند در دربار او به عزت زیست و به اشارت او بر کتاب الاسباب و العلامات محمدبن علی سمرقندی شرحی نوشت. ( صفر827 ). پس از مرگ الغ بیک وی به سال 853 هَ. ق. به دیار خود کرمان باز آمد و تا پایان عمر در این شهر بود. دیگر از تصانیف اوست : شرحی بر کتاب موجز القانون ابوالحزم علاء الدین قرشی ، معروف به ابن النفیس که به شرح نفیسی معروف است و نیز کلیات شرح نفیسی و بحارین در طب و رساله ای در سمومات. ( از مقدمه فرهنگ ناظم الاطباء، فرنودسار ) ( الاعلام زرکلی ج 9 ص 16 ). رجوع به کشف الظنون ج 1 ص 77 و معجم المطبوعات ص 1864 شود.