ناهنجار. [ هََ ]( ص مرکب ) بی راه. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). نه به آئین. ( یادداشت مؤلف ). بی قاعده. برخلاف طریقه معین. ( لغات فرهنگستان ). نامناسب. || درشت. ناهموار. ( از ناظم الاطباء ). خشن. ناملایم. ناخوار. ناخار. - رفتار ناهنجار ؛ رفتار بی تناسب و ناملایم و ناپسند. || خشن. تربیت ناشده. ناخراشیده. نخراشیده و نتراشیده. بدون ادب و ظرافت : در دل گفتم که مردی ناهنجار است که با دست ناشسته غذا میخورد. ( تذکرة الاولیاء ).
فرهنگ معین
(هَ ) (ص . ) ۱ - درشت و ناهموار. ۲ - نامعقول ، ناپسند.
فرهنگ عمید
۱. بی قاعده، بی راه و نامناسب. ۲. [مجاز] زشت و ناپسند. ۳. [مجاز] کج و ناهموار.
فرهنگ فارسی
کج وناهموار، زشت وناپسند، بی راه ونامناسب ( صفت ) ۱ - بی قاعده برخلاف قاعده نه به آیین .۲ - نامناسب .۳ - نامعقول ناپسند: اطوار ناهنجاروسخنان بی ادبانه او بغایت آزرده خاطر بود.۴ - ناهمواردرشت . ۵ - تربیت نشده خشن مقابل بهنجار.
فرهنگستان زبان و ادب
{anomalous} [پزشکی] ویژگی آنچه انحراف آشکار از وضع طبیعی دارد