لغت نامه دهخدا
برافکند پیری ضیا بر سرت
بچشم بتان ظلمت است آن ضیا
نبینی که باز سپیدی کنون
اگر کبک بگریزد از تو سزا.ابوالمثل.بدانگهی که هور قیرگون شود
چو روی عاشقان شود ضیای او.منوچهری.مجرّه چون ضیا که اندراوفتد
بروزن و نجوم او هبای او.منوچهری.عرش پر نور و ضیاء است بزیرش در شو
تا مگربهره بیابد دلت از نور و ضیاش.ناصرخسرو.از میغ دُرّبار زمین چون سما شده ست
وز لاله سبزه همچو سما پرضیا شده ست.ناصرخسرو.این ردای آب و خاک آمد سوی مردم خرد
گرچه نور آمد بسوی عام نامش یا ضیا.ناصرخسرو.تا مه و مهر و فلک والی روزند و شبند
تا شب و روز جهان اصل ظلام است و ضیاست.مسعودسعد.چونانکه شب نبیند هرگز ولی او
زیرا که ظلمتی که ببینم ضیا کنم.مسعودسعد.دولت از رای اوگرفته شرف
عالم از روی او گرفته ضیا.مسعودسعد.بنده چون زی حضرتت پوید ندارد بس خطر
نجم سفلی چون شود شرقی ندارد بس ضیا.خاقانی.مشرق دین راست صبح ، صبح هدی را ضیا
خانه دین راست گنج ، گنج هدی را نصاب.خاقانی.دل تا بخانه ای است که هر ساعتی در او
شمع خزانه ٔملکوت افکند ضیا.خاقانی.نه روح را پس ترکیب صورتست نزول
نه شمس را ز پس صبح صادق است ضیا.خاقانی.چو ماه سی شبه ناچیز شد زمان غرور
چو روز پانزده ساعت کمال یافت ضیا.خاقانی.نور ازآن ِ ماه باشد وین ضیا
آن ِ خورشید این فروخوان از نُبا.مولوی.شمس راقرآن ضیا خواند ای پدر
وآن قمر را نور خواند این را نگر.مولوی.صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضیاء بکسر ضاد معجمه ، روشنائی ودر اصطلاح صوفیه رؤیت اشیاء بعین حق. بیت :