لغت نامه دهخدا
ساجی. ( ص نسبی ) نان ساجی که به ساج پخته اند. نان که بر روی ساج پزند. نان تابگی.
ساجی. [ جی ی ] ( ص نسبی ) منسوب است به چوب ساج ، و جماعتی از قدیم و جدید بمناسبت فروش یا بکاربردن آن این نسبت را یافته اند. ( سمعانی ).
ساجی. ( اِخ ) از فضلای مقیم بخارا، و کنیت او ابوعلی است. او راست در صفت مرو:
بلدطیب و ماء معین
و ثری طیبه یفوق العبیرا
و اذالمرء قدر السیرعنه
فَهْوَ ینهاه باسمه ان یسیرا.
رجوع به یتیمة الدهر ج 4 ص 16 و ترجمه تاریخ ادبی ایران براون ج 1 ص 687 شود.
ساجی. [ ] ( اِخ ) ابراهیم بن فهل بن حکیم بن ماهان ساجی بصری مکنی به ابواسحاق از مردم بصره است. از محدثان است. ( سمعانی ).
ساجی. [ ] ( اِخ ) زکریابن یحیی بن خلاد ساجی بصری مکنی به ابویعلی. از مردم بغداد و مقیم آن شهر و از محدثان است. ( سمعانی ).
ساجی. [ ] ( اِخ ) زکریابن یحیی بن محمدبن الساجی مکنی به ابویحیی. از فقهای شافعی است و فقه از مزنی و ربیع فراگرفته. از اوست کتاب الاختلاف فی الفقه. ( ابن الندیم ).
ساجی. ( اِخ ) محمدبن اسحاق بن حاتم بصری. از محدثان است ، و از بصره به اصفهان رفت و درآن شهر روایت حدیث میکرد و بسال 282 در بصره در گذشت. ( سمعانی ).