روبرو

لغت نامه دهخدا

روبرو. [ ب ِ ] ( ص مرکب ، ق مرکب ) محاذی. مقابل. در پیش. ( ناظم الاطباء ). روبارو. ( آنندراج ). مواجه و مقابل. ( لغت محلی شوشتر نسخه خطی ). برابر. رویاروی. رجوع به روبروی شود :
دید قبرستان و مبرز روبرو
بانگ برزد گفت کی نظارگان...ناصرخسرو.دو لشکر روبرو خنجر کشیدند
جناح و قلب را صف برکشیدند.نظامی.کسی را روبرو از خلق بخت است
که چون آیینه پیشانیش سخت است.نظامی.جهان چیست مهمان سرایی ، در او
نشسته دو سه ماتمی روبرو.؟ ( از یادداشت مؤلف ).- امثال :
روبرو بودن به از پهلو بود ،نظیر: المقابلة خیر من المقارنة.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم