لغت نامه دهخدا
- رحب الباع و الذراع و رحیبهما ؛ سخی. ( اقرب الموارد ).
- رحب الذراع بالامر ؛ آنکه در برابر کاری پر توان و طاقت باشد. ( از اقرب الموارد ).
- رحب الصدر ؛ پرتحمل. پروقار. ( از اقرب الموارد ).
- رحب الفهم ؛ آنکه خِرد وسیع دارد. ( از اقرب الموارد ).
رحب. [ رَ ] ( ع مص ) فراخ شدن. ( دهار ) ( مصادر اللغه زوزنی ) ( ترجمان ترتیب عادل بن علی ص 51 ) .
رحب. [ رَ ح َ ] ( ع اِ ) ج ِ رَحْبة. ( منتهی الارب ). ج ِ رَحَبة و رَحْبَة. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). ج ِ رحبة. ایوانهای مساجد و خانه ها و زمینهای فراخ. ( آنندراج ). رجوع به رَحْبَة و رَحَبَة و رَحْب شود.
رحب. [ رُ ] ( ع مص ) مصدر به معنی رَحابة. ( ناظم الاطباء ). فراخ گردیدن. ( از منتهی الارب )( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به رحابة شود.
رحب. [ رَ ] ( اِخ ) نام پدر قبیله ای است از قبایل همدان. ( آنندراج ).
رحب. [ رَ ] ( اِخ ) موضعی است مر هذیل را. ( منتهی الارب ).