لغت نامه دهخدا
زآمده شادمان نباید بود
وز گذشته نکرد باید یاد.رودکی.خوارزمشاه اسب بخواست و بجهد برنشست اسب تندی کرد از قضای آمده بیفتادهم بر جانب افکار و دستش بشکست. ( تاریخ بیهقی ). || بدیهه. لطیفه. چربک. نادره :
بارها درشدی بمجلس خاص
گه نوازن بدی وگه رقاص
گاه گفتی بشوخی آمده ای
گه نمودی بعشوه شعبده ای.امیرخسرو. || طبیعی ، مقابل مصنوع و ساختگی :
فرق سخن عشق و خرد خواستم از دل
گفت آمده دیگر بود و ساخته دیگر.؟
آمده. [ م َ دَ / دِ ] ( اِ ) در اصطلاح بنایان ، قسمی گچ روان کرده گشاده و تُنُک یعنی بسیارآب و کم مایه ، برای سفید کردن ظاهر بناءچون دیوار و سقف. و بنّایان قُم آن را لایه گویند.
( امدة ) امدة. [ اَ م ِدْ دَ ] ( ع اِ ) تار و رشته تافته. || مساک کرانه جامه چون ببافتن گیرند. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
امده. [ اُ دَ ] ( ع اِ ) بقیه چیزی. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). بقیه از هر چیزی. ( از المرجع ). || افزونی و زیادتی. ( ناظم الاطباء ).