لغت نامه دهخدا
... گه بباخرز و گه به باوردم
گه به گرگانج و گه بگرگانم.روحی ولوالجی ( از لباب الالباب چ لیدن ج 2 ص 167 ).دی مرا گفت مردکی در بلخ
من ترا دیده ام نه از قوطی
گفتمش نی ز جام و باخرزم
مردکی شاعر و نه از لوطی.کوشککی قاینی ( از لباب الالباب چ لیدن ج 2 ص 174 ).از آنجا سوی موقان سر بدر کرد
ز موقان سوی باخرزان گذر کرد.نظامی.دیگر کسی از حضرت او مأیوس بازگشته استماع نرفته بود مگر شخصی از مالین باخرز در آفاق مشهور کرد که من گنجی یافته ام و با هیچ کس نخواهم گفت تا وقتی که چشم من بجمال قاآن روشن شود. ( جهانگشای جوینی چ لیدن ج 1 ص 178 ). و رجوع به ج 2ص 26 همین کتاب و مجمل التواریخ گلستانه ص 309 و تاریخ غازانی ص 85 و مجالس النفائس ص 52،74،249 و فهرست حبیب السیر چ خیام ج 1 و 4 شود.