اوضاع. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ وضع. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). حالها. ( آنندراج ). احوال. رجوع به وضع شود. - اوضاع زندگی ؛ اسباب زندگی و برگ و ساز. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ معین
(اَ یا اُ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ وضع . ۱ - هیئت ها، شکل ها. ۲ - احوال . ،~ کسی را بی ریخت کردن آرامش کسی را به هم زدن ، وضع کسی را به هم ریختن . ،~ و احوال چگونگی کارها، کیفیت چیزی یا جایی .
فرهنگ عمید
= وضع
فرهنگ فارسی
جمع وضع ( اسم ) جمع وضع ۱ - هیئتها شکلها طرزها. ۲ - احوال : اوضاع سیاسی .
ویکی واژه
جِ وض هیئتها، شکلها. احوال. ؛~ کسی را بی ریخت کردن آرامش کسی را به هم زدن، وضع کسی را به هم ریختن. ؛~ و احوال چگونگی کارها، کیفیت چیزی یا جایی.