خراب شدن

لغت نامه دهخدا

خراب شدن. [ خ َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) ویران شدن منهدم شدن :
باز وقتی که ده خراب شود
کیسه چون کاسه رباب شود.سعدی.عدو که گفت بغوغا که درگذشتن او
جهان خراب شود سهو بود پندارش.سعدی. || فرودآمدن و خوابیدن. افتادن. واریز کردن چون دیوار و امثال آن. بزیر آمدن :
دیوار دل بسنگ تعنت خراب شد
رخت سرای عقل بیغما کنون شود.سعدی. || سخت مست شدن :
بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم
مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد.حافظ. || ضایع شدن. فاسد شدن. عیب پیدا کردن.
- در جایی خراب شدن ؛ در آنجا بار و بندیل گشودن و ماندن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) مست و لایعقل گشتن .

ویکی واژه

fall
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم