لغت نامه دهخدا
ازبس که دست می گزم و آه می کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش.خواجه شیراز ( از آنندراج ).- بر دست خود گزیدن ؛ دست به دندان گزیدن. اسف خوردن.دریغ خوردن :
این جهان بی وفا را برگزید و بد گزید
لاجرم بر دست خود از برگزیده ی ْ خود گزید.ناصرخسرو.رجوع به ترکیبات دست گزیدن و دست به دندان گزیدن ذیل دست شود.
دست گزیدن. [ دَ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) صدر مجلس و مسند طلبیدن. ( آنندراج ) ( برهان ). پیشگاه جستن. و رجوع به این ترکیب ذیل دست شود.