براه افتادن

لغت نامه دهخدا

براه افتادن. [ ب ِ اُ دَ ] ( مص مرکب ) ( از: ب + راه + افتادن ) قریب به انجام رسیدن و روبرو آمدن و روبراه آمدن کار. ( آنندراج ). راه افتادن :
کی سرانجامی من خوب براه افتاده ست
همچو زین خانه ما را در و دیواری نیست.تأثیر ( آنندراج ).- براه افتادن اختلاط ؛ درگیر و مناسب افتادن اختلاط. ( آنندراج ).
- براه افتادن چشم ؛ انتظار کشیدن. ( آنندراج ). دیده در راه ماندن :
تا بفکر جلوه آن آهو نگاه افتاده است
چشم نرگس را که می بینم براه افتاده است.تنها ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

قریب بانجام رسیدن و روبرو آمدن و روبراه آمدن کار راه افتادن .

ویکی واژه

incamminarsi
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم