لغت نامه دهخدا
ملکتات. [ م َ ل َ ] ( معرب، اِ ) جمع عربی از کلمه هملخت فارسی... به معنی تخت کفش و گاهی تکه ای از چرم که با آن کفش کهنه را تعمیر کنند. وجه بهتر آن املکتات و هملختات است. ( از دزی ج 2 ص 614 ).
ملکتات. [ م َ ل َ ] ( معرب، اِ ) جمع عربی از کلمه هملخت فارسی... به معنی تخت کفش و گاهی تکه ای از چرم که با آن کفش کهنه را تعمیر کنند. وجه بهتر آن املکتات و هملختات است. ( از دزی ج 2 ص 614 ).