فرو برانیدن

مترادف‌ها

روشن کردن، برافروختن، شعله‌ور کردن، روشن ساختن

متضادها

خاموش کردن

لغت نامه دهخدا

فروبرانیدن. [ ف ُ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) فروبردن. پایین بردن. قورت دادن: اذمام؛ فروبرانیدن چیزی به گلو. ( تاج المصادر بیهقی ).

فرهنگ فارسی

فرو بردن. پایین بردن