باذنجانی
لغت نامه دهخدا
باذنجانی. [ ذَ ] ( اِخ ) یاقوت گوید محمدبن حسن باذنجانی نحوی، از مردم مصر بود و بروزگار کافور می زیست. و گوید گمان میکنم وی بقریه باذنجانیه منسوب باشد. ( معجم البلدان ). و رجوع به تاج العروس شود.
جمله سازی با باذنجانی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 طراحان لباس در این فصل، از طیف وسیعی از رنگهای گرم و همچنین رنگ باذنجانی تیره برای طراحی لباسهای شب خود استفاده کردهاند.
💡 دیوار اتاق نشیمن با رنگ باذنجانی پوشانده شده بود که در کنار مبلهای کرم، جلوهای بسیار شیک و در عین حال مدرن به فضا میبخشید.
💡 آن نقاشی زیبا، ترکیبی از سایههای بنفش، آبی و رنگ باذنجانی بود که حس ابهام و رازآلودگی عمیقی را به بیننده منتقل میکرد.