پای پیچیدن
مترادفها
درگیر شدن، دخالت کردن، پیچیده شدن
متضادها
باز کردن، گشودن، جدا کردن
لغت نامه دهخدا
پای پیچیدن. [ دَ ] ( مص مرکب ) سرتافتن از خدمت و رفتن و گریختن. ( برهان ):
الا تا نپیچی سر از عدل و رای
که مردم ز دست تو پیچند پای.سعدی.|| جان کندن. ( برهان ).
فرهنگ معین
(دَ ) (مص ل. ) گریختن، سرتافتن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱- سر تافتن از خدمت رفتن گریختن. ۲- جان کندن.
سر تافتن از خدمت و گریختن و رفتن
ویکی واژه
گریختن، سرتافتن.