مؤرج

لغت نامه دهخدا

مؤرج. [ م ُ ءَرْ رِ ] ( ع ص )نعت فاعلی از تأریج. بعث کننده. برانگیزاننده آشوب و غوغا و فتنه و جنگ، و برهم زننده صلح و اتحاد و اتفاق. ( ناظم الاطباء ). ورغلاننده. ( آنندراج ). || سازنده اوارجه درست. و رجوع به تأریج شود.
مؤرج. [ م ُءَرْ رَ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از تأریج. ورغلانیده شده. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تأریج شود. || ( اِ ) شیر که اسد باشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
مؤرج. [ م ُ ءَرْ رِ ] ( اِخ ) ابن عمروبن حارث بن منیع سدوسی بصری نحوی اخباری، از یاران خلیل و عالم به زبان و ادب عرب و حدیث و انساب بود. از محضر ابوزید انصاری کسب فیض کرد و با خلیل بن احمد مصاحبت داشت و ازشعبةبن حجاج و جز وی حدیث شنید. با مأمون به خراسان رفت. در مرو سپس در نیشابور، سکونت گزید. گفته شده است که اصمعی و خلیل هر یک، یک سوم زبان عرب را یادمی گرفتند و مؤرج دو سوم آن را و ابومالک همه آن را. از آثار اوست: 1- غریب القرآن. 2- الانواء. 3- المعانی. 4- جماهیرالقبائل. 5 - حذق نسب قریش و جز آن. ( از معجم الادباء چ اروپا ج 7 ص 193 ). وی از نحویان بزرگ قرن دوم هجری بود و به سال 195 هَ. ق. درگذشت. ( از کشف الظنون ) ( از الفهرست ابن الندیم ). کتاب الامثال نیزاز اوست. مؤرج شعر نیکو می گفت. ( از اعلام زرکلی ).
مورج. [ م ُ وَرْ رَ ] ( ع اِ ) شیر بیشه. ( ناظم الاطباء ). اسد. مؤرج. رجوع به مؤرج شود.

فرهنگ فارسی

شیر بیشه.

گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز