مستنقع

لغت نامه دهخدا

مستنقع. [ م ُ ت َ ق ِ ] ( ع ص ) صدا که مرتفع و بلند شده باشد. || آب که زرد شده تغییر رنگ یافته باشد. || آب که در غدیرجمع شده و راکد مانده باشد. || روح که ازبدن خارج شده در دهان جمع شده باشد. ( از اقرب الموارد ). رجوع به استنقاع شود. || پستان که وقت دوشیدن تهی گردد و وقت فروگذاشتن پرشیر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
مستنقع. [ م ُ ت َ ق َ ] ( ع ص، اِ ) آنچه تغییر رنگ یافته باشد. || آنچه در آب خیسانده باشند. ( از اقرب الموارد ). || جای گرد آمدن آب. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). زمین خوش که آب در آن گرد آمده باشد. باطلاق. || جای غسل آوردن از آبگیر. ( منتهی الارب ). محلی از غدیر که شخص در آن فرود آید و غسل کند. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به استنقاع شود.

تازیانه یعنی چه؟
تازیانه یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز