متفتل
مترادفها
پیچخورده، گرهخورده، درهمتنیده
لغت نامه دهخدا
متفتل. [ م ُ ت َ ف َت ْ ت ِ ] ( ع ص ) ریسمان تابیده. ( ناظم الاطباء ). تافته گردنده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تفتل شود.
جمله سازی با متفتل
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ریشههای درخت کهن در میان سنگهای سخت و متفتل خاک، به دنبال راهی برای رسیدن به منابع آب و مواد معدنی بودند.
💡 مسیرهای کوهستانی در این منطقه بسیار پیچ در پیچ و متفتل هستند و حرکت در آنها نیازمند دقت و مهارت بسیار زیاد است.
💡 سیمهای برق در آن خیابان قدیمی به شکلی متفتل و نامنظم به هم پیچیده بودند و منظرهای بسیار آشفته ایجاد میکردند.