متخم

مترادف‌ها

پر، سیر

متضادها

گرسنه، سبک، خالی

لغت نامه دهخدا

متخم. [ م ُ خ ِ ] ( ع ص ) طعام ناگوار و سنگین و تخمه آورنده. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ). و رجوع به متخمه و تخمه و ماده بعد شود.
متخم. [ م ُت ْ ت َ خ ِ ] ( ع ص ) ( از «وخ م » ) تخمه زده از طعام. ( آنندراج ). مزاحم شده به معده و ناگوارد در هضم. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به متخمه و ماده قبل و تخمه شود.

جمله سازی با متخم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 پلیس پس از بررسی دقیق مدارک و شواهد موجود، فرد را به ارتکاب جرم کلاهبرداری مالی و جعل اسناد رسمی متخم دانست.

💡 او به دلیل رفتارهای مشکوک و حضور در صحنه جرم، از سوی بازپرس پرونده به همکاری با گروه‌های مجرمانه متخم شده است.

💡 اگرچه او به شدت این اتهامات را رد می‌کند، اما با وجود شواهد، همچنان به دریافت مقادیر زیادی پول غیرقانونی متخم است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران