لنگر نهادن

مترادف‌ها

مستقر شدن، آرام گرفتن، سکون گرفتن

متضادها

حرکت کردن، کوچ کردن، در رفتن

لغت نامه دهخدا

لنگر نهادن. [ ل َ گ َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) لنگر افکندن. لنگر انداختن: عاقل چون بیند که خلاف در میان آمد به جهد و چون صلح دید لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است و اینجا حلاوت در میان. ( گلستان ).

فرهنگ فارسی

۱- ( مصدر ) لنگر انداختن لنگر افکندن. ۲- اقامت کردن بجایی عاقل چون بیند که خلاف در میان آمد بجهد و چون صلح دید لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است و اینجا حلاوت در میان.

کلمات مرتبط