لغت نامه دهخدا
خنع. [ خ َ ] ( ع اِمص ) سخن گویی با زنان و نرمی با آنها. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
خنع. [ خ َ ] ( ع مص ) فجور کردن و متهم گردیدن. || نرمی کردن مرد با زنان و معاشرت کردن با آنان به مغازله و ملاعبه. منه:خنع الرجل النساء. || ذلیل و خاضع گردیدن. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). منه: خنع له خنوعاً؛ ای ذلیل و خاضع گردید مر او را.
خنع. [ خ ُ ن ُ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ خانع و خنوع. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
خنع.[ خ ُ ن ُ ] ( ع ص ) فروتن: قوم خنع؛ قوم نرم گردن و فروتن. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).