خندخند گشتن

مترادف‌ها

خندیدن، خنده کردن

متضادها

گریستن، گریه کردن

لغت نامه دهخدا

خندخند گشتن. [ خ َ خ َگ َ ت َ ] ( مص مرکب ) شکفته شدن. باز شدن:
گر باغ تازه روی و جوان گشت و خندخند
چون ابر نال نال و چنین با بکا شده ست.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

شکفته شدن باز شدن

جمله سازی با خندخند گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 کودکان پس از شنیدن آن داستان طنزآمیز و عجیب، شروع به خندخند گشتن کردند و فضای اتاق را پر از صدای شادی و هیجان کردند.

💡 او در حالی که با خود فکر می‌کرد و از خاطرات خوش گذشته یاد می‌کرد، شروع به خندخند گشتن کرد و لبخندی بر لبانش نشست.

💡 دوستان قدیمی پس از مدت‌ها دیدار، با یادآوری خاطرات دوران کودکی، شروع به خندخند گشتن کردند و ساعت‌ها به صحبت و گفتگو پرداختند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران