تعبقس
مترادفها
اخم کرد، عبوس شد
متضادها
تبسم، خنده
لغت نامه دهخدا
تعبقس. [ ت َ ع َ ق ُ ] ( ع مص ) عبقسی یعنی از طایفه عبدالقیس شدن و ادعای خویشی و قرابت کردن. ( ناظم الاطباء ).
اخم کرد، عبوس شد
تبسم، خنده
تعبقس. [ ت َ ع َ ق ُ ] ( ع مص ) عبقسی یعنی از طایفه عبدالقیس شدن و ادعای خویشی و قرابت کردن. ( ناظم الاطباء ).