بگمان افتادن
مترادفها
گمان کردن، پنداشتن، شک کردن
متضادها
یقین کردن، اطمینان داشتن
لغت نامه دهخدا
بگمان افتادن. [ ب ِ گ ُ اُ دَ ] ( مص مرکب ) به شک و ابهام دچار شدن. گرفتار آمدن. شک. ( ترجمان القرآن )( تاج المصادر بیهقی ). تشکّک. ( تاج المصادر بیهقی ).
فرهنگ فارسی
به شک و ابهام دچار شدن گرفتار آمدن: شک. تشکک.
جمله سازی با بگمان افتادن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 وقتی او را در آن موقعیت مشکوک دیدم، ناخودآگاه بگمان افتادم که شاید او در جریان تمام اتفاقات مخفیانه که در این شرکت رخ داده است باشد.
💡 بسیاری از مردم پس از شنیدن شایعات بیاساس در فضای مجازی، بلافاصله بگمان میافتند که اخبار منتشر شده لزوماً حقیقت داشته و بدون تحقیق از آنها پیروی میکنند.
💡 من ابتدا بگمان افتادم که رفیق قدیمیام فراموش کرده است، اما بعداً متوجه شدم که او به دلیل مشکلات خانوادگی بسیار درگیر و مشغله ذهنی بوده است.