گیج رفتن
مترادفها
سرگیجه گرفتن، گیج شدن، منگ شدن
متضادها
هوشیار شدن، به خود آمدن
لغت نامه دهخدا
گیج رفتن. [ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) سر کسی گیج رفتن؛ دوار سریافتن و آن بیماری است که آن را دوار سر گویند. ( ازناظم الاطباء ): سرم گیج می رود. چرا سرت گیج میرود.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) گیج رفتن سر کسی. دوار سر یافتن: چشمهایش جایی را نمیدید سرش گیج میرفت...
جمله سازی با گیج رفتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پس از ایستادن ناگهانی از روی صندلی، او دچار سرگیجه شد و به دلیل گیج رفتن، نتوانست تعادل خود را حفظ کرده و به زمین خورد.
💡 شنیدن خبر ناگهانی و تکاندهنده درباره حادثه تلخ، باعث شد که او برای لحظاتی دچار گیج رفتن شده و نتواند هیچ واکنشی به موقع نشان دهد.
💡 کمبود شدید قند در خون میتواند منجر به گیج رفتن و حتی از دست دادن هوشیاری شود، بنابراین رعایت رژیم غذایی مناسب بسیار اهمیت دارد.