گذار گرفتن

مترادف‌ها

عبور کردن، گذر کردن، طی کردن

متضادها

توقف کردن، ماندن

لغت نامه دهخدا

گذار گرفتن. [ گ ُ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) ازراهی عبور کردن. راهی را در پیش گرفتن:
بسان جان عدو عکس غوطه زد در زخم
بر آب چشمه تیغت اگر گذار گرفت.ظهوری ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) از راهی عبور کردن: بسان جان عدو عکس غوطه زد در زخم بر آب چشم. تیغت اگر گذار گرفت. ( ظهوری )