لغت نامه دهخدا
کیرخواره. [ خوا / خا رَ / رِ ] ( نف مرکب ) کیرخوار. مفعول. امرد. ج، کیرخوارگان. ( فرهنگ فارسی معین ). دشنامی است:
من و تایی دویی دگر با من
مانده زآن کیرخوارگان به عجب.انوری ( از فرهنگ فارسی معین ).آفتابی و نور می ندهی
ابری ای کیرخواره زن ابری.سعدی ( هزلیات ).