چهره بشکفتن
مترادفها
شکوفا شدن چهره، روشن شدن صورت
متضادها
چهره درهم رفتن، پژمرده شدن، سیاه شدن
لغت نامه دهخدا
چهره بشکفتن. [ چ ِ رَ / رِ ب ِ ک ُ ت َ ] ( مص مرکب ) خندان شدن. متبسم گشتن. شادان روی شدن. به شور و نشاط آمدن. گشاده روی شدن از فرح و شادی:
چو برزو ز شاه این سخن ها شنید
چو گل زآن سخن چهره اش بشکفید.عطائی ( برزونامه ).
فرهنگ فارسی
خندان شدن. متبسم گشتن. شادان روی شدن. بشور و نشاط آمدن.
جمله سازی با چهره بشکفتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پس از شنیدن خبر پیروزی در مسابقات بینالمللی، چهره بشکفتن آن ورزشکار جوان نشان از شادی بیحد و مرز و موفقیت بزرگ او در عرصه ورزشی داشت.
💡 با دیدن فرزند قدیمی که پس از سالها دوری بازگشته بود، چهره بشکفتن مادر از خوشحالی، تماشاگران را در آن مراسم بسیار تحت تأثیر و هیجان قرار داد.
💡 در ادبیات کلاسیک فارسی، چهره بشکفتن اغلب برای توصیف حالت شادی و طراوت در هنگام دیدن معشوق یا رسیدن به یک آرزوی دیرینه به کار میرود.