چهره بشکفتن
مترادفها
شکوفا شدن چهره، روشن شدن صورت
متضادها
چهره درهم رفتن، پژمرده شدن، سیاه شدن
لغت نامه دهخدا
چهره بشکفتن. [ چ ِ رَ / رِ ب ِ ک ُ ت َ ] ( مص مرکب ) خندان شدن. متبسم گشتن. شادان روی شدن. به شور و نشاط آمدن. گشاده روی شدن از فرح و شادی:
چو برزو ز شاه این سخن ها شنید
چو گل زآن سخن چهره اش بشکفید.عطائی ( برزونامه ).
فرهنگ فارسی
خندان شدن. متبسم گشتن. شادان روی شدن. بشور و نشاط آمدن.