لغت نامه دهخدا
پیراگندن. [ گ َ دَ ] ( مص ) متفرق ساختن. پریشان کردن. افشانیدن. ( برهان ). پراگندن. پراگنده ساختن:
دلم ز گردش ایام ریش بود فلک
نمک نگر که چگونه بر آن بپیراگند.خلاق المعانی.
پیراگندن. [ گ َ دَ ] ( مص ) متفرق ساختن. پریشان کردن. افشانیدن. ( برهان ). پراگندن. پراگنده ساختن:
دلم ز گردش ایام ریش بود فلک
نمک نگر که چگونه بر آن بپیراگند.خلاق المعانی.
۱- متفرق ساختن پریشان کردن پراگندن. ۲- افشاندن پاشیدن: دلم ز گردش ایام ریش بود فلک نمک نگر که چگونه بران بپیراگند. ( خلاق المعانی )
متفرق ساختن پریشان کردن