لغت نامه دهخدا
پاذیز. ( اِ مرکب ) پائیز. خزان: از سر دولاب برخاست و بدارالملک همدان آمد فصل پاذیز بود. ( راحةالصدور راوندی ). در سنه ست و اربعین و خمسمائة به فصل پاذیز قصد بغداد کرد. ( راحةالصدور راوندی ).
پاذیز. ( اِ مرکب ) پائیز. خزان: از سر دولاب برخاست و بدارالملک همدان آمد فصل پاذیز بود. ( راحةالصدور راوندی ). در سنه ست و اربعین و خمسمائة به فصل پاذیز قصد بغداد کرد. ( راحةالصدور راوندی ).
( اِ. ) = پادیز: پاییز، خزان.
( اسم ) پاییزخزان: (درسن. ست و اربعین و خمسماه بفصل پاذیز قصد بغداد کرد. ) (راحه الصدور راوندی )
پائیز خزان
پادیز: پاییز، خزان.