لغت نامه دهخدا
نغنخواد. [ ن َ ن َ خوا / خا ] ( اِ ) نغن. زنیان. نانخواه.( برهان قاطع ). تخمی باشد که بر روی نان ریخته بپزند. و در دفع برودت و نفخ بغایت مفید است:
شعر مرا هرآینه از هزل چاشنی
باید بجای بلبل و گشنیز نغنخواد.سوزنی ( از جهانگیری ).
نغنخواد. [ ن َ ن َ خوا / خا ] ( اِ ) نغن. زنیان. نانخواه.( برهان قاطع ). تخمی باشد که بر روی نان ریخته بپزند. و در دفع برودت و نفخ بغایت مفید است:
شعر مرا هرآینه از هزل چاشنی
باید بجای بلبل و گشنیز نغنخواد.سوزنی ( از جهانگیری ).
سیاه دانه که روی نان بزنند، زنیان، نغنخوالان، نان خواه.