موقظ
مترادفها
بیدارکننده، بیدارگر
متضادها
خوابکننده
لغت نامه دهخدا
موقظ. [ ق ِ ] ( ع ص ) بیدارکننده. ( یادداشت مؤلف ):
و للصبا عبث بالثوب تجذبه
عنا کموقظة بالرفق وسنانا.ابوالعلاء معری.
فرهنگ فارسی
بیدار کننده ٠
جمله سازی با موقظ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سربازان مرزی باید در طول تمام شب در مرزهای حساس کشور کاملاً موقظ و هوشیار باشند تا از هرگونه نفوذ احتمالی دشمن جلوگیری کنند.
💡 نگهبان ساختمان با دقت و تمرکز بسیار بالا، در تمام ساعات شب به طور موقظ از امنیت کامل محوطه و ساختمان مراقبت میکرد.
💡 در مدیریت بحران، تیمهای امدادی باید نسبت به تغییرات ناگهانی شرایط جوی کاملاً موقظ و آمادهبهخدمت باقی بمانند تا جان مردم حفظ شود.