لغت نامه دهخدا
ملحوم. [ م َ ] ( ع ص ) کشته شده. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ). || لحیم شده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): و ان کانت [ نحاس فیه لحامات ] مما یبیض فیأمرهم [ یأمر النحاسین ] ان ینقشوا علیها عتیق ملحوم.( معالم القربة فی احکام الحسبة از یادداشت ایضاً ).