مریضه
مترادفها
بیمار، علیل، رنجور، دردمند
متضادها
سالم، تندرست
لغت نامه دهخدا
( مریضة ) مریضة. [ م َ ض َ ] ( ع ص ) مؤنث مریض. بیمار. رجوع به مریض شود. || سست حال؛ریح مریضة؛ یعنی ضعیف حال. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || شمس مریضة؛ آفتاب که نیک گشاده و صافی نباشد از ابر و جز آن. ( منتهی الارب ). آفتاب کم نور. ( از اقرب الموارد ). || أرض مریضة؛ زمین سست حال. ( منتهی الارب ). زمین که در آن فتنه و جنگ بسیار باشد و مملو از سپاهیان. ( از اقرب الموارد ). || عین مریضة؛ چشم خمارناک. ( منتهی الارب ). چشم که در آن سستی باشد. ( اقرب الموارد ). || لیلة مریضة؛ شب تاریک که در آن ستارگان دیده نشوند. ج، مِراض و مَرضی ̍. ( از اقرب الموارد ).
جمله سازی با مریضه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پزشک متخصص با دقت بسیار زیاد وضعیت آن مریضه را بررسی کرد تا علت اصلی درد شدید شکم او را در این شرایط بحرانی پیدا کند.
💡 پرستار مسئول بخش مراقبتهای ویژه، تمام تلاش خود را به کار بست تا از راحتی آن مریضه در طول شبهای طولانی بستری در بیمارستان مطمئن شود.
💡 پس از گذشت چندین هفته از شروع روند درمان، وضعیت جسمانی آن مریضه به طرز چشمگیری بهبود یافت و اجازه پیدا کرد به خانه بازگردد.