متعود
مترادفها
عادت کرده، خو گرفته، عادتدار
متضادها
بیعادت، غریبه
لغت نامه دهخدا
متعود. [ م ُ ت َ ع َوْ وِ ] ( ع ص ) خوگر و عادت کننده. ( آنندراج ) ( غیاث ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ): چه سایر بندگان و خدمتکاران به انعام و بخشش خداوندی متعودند. ( گلستان ). و رجوع به تعود شود.
فرهنگ معین
(مُ تَ عَ وِّ ) [ ع. ] (اِفا. ) عادت کننده، خوگر.
فرهنگ عمید
عادت یافته، خوگرفته.
فرهنگ فارسی
( اسم ) عادت کننده خو گر خو گرفته.
جمله سازی با متعود
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 او سالهاست که به نوشیدن قهوه تلخ در ابتدای صبح عادت کرده و اکنون به شدت متعود به این مراسم روزانه و آرامبخش است.
💡 پس از مدتها زندگی در محیط شهری و شلوغ، او به شدت متعود به صدای ترافیک و هیاهوی خیابانها شده و دیگر سکوت را دوست ندارد.
💡 ورزشکاران حرفهای معمولاً به رژیمهای غذایی بسیار سخت و تمرینات طاقتفرسا متعود هستند تا بتوانند در مسابقات جهانی بهترین عملکرد خود را از خود نشان دهند.