متربد
مترادفها
متعصب، مذهبی افراطی
متضادها
آزاداندیش، روشنفکر
لغت نامه دهخدا
متربد. [ م ُ ت َ رَب ْ ب ِ ] ( ع اِ ) شیر بیشه. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) || ( ص ) متغیر و ترشرو.( آنندراج ). زشتر و ترشرو. ( ناظم الاطباء ): چنان تخلیطها کرد به اول که به درگاه آمد تا او را متربدگونه باز بایست گشت. ( تاریخ بیهقی چ فیاض ص 327 ). طاهر چون متربدی باز گشت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 141 ). و رجوع به تربد شود. || آسمان که ابرناک باشد. ( آنندراج ). آسمان ابرناک. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ معین
(مُ تَ رَ بِّ ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - متغیر. ۲ - ترش رو. ۳ - آسمان ابر دار.
فرهنگ عمید
ترش رو.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - متغیر. ۲ - ترش رو. ۳ - آسمان ابردار.
جمله سازی با متربد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 تاریخ نشان داده است که حاکمان متربد همواره با سرکوب آزادیهای فردی و استفاده از خشونت، سعی در حفظ قدرت خود دارند.
💡 مردم در برابر رفتارهای متربد و خودسرانه آن مدیر، دست به اعتراض زدند تا عدالت و حقوق اولیه خود را مطالبه کنند.
💡 ساختار مدیریت در آن شرکت بسیار متربد و مستبدانه بود و هیچ راهی برای مشارکت کارکنان در تصمیمگیریهای اصلی وجود نداشت.