متحسف
مترادفها
پشیمان، متأسف، افسوسخورده
متضادها
خشنود، شادمان، راضی
لغت نامه دهخدا
متحسف. [ م ُ ت َ ح َس ْ س ِ ] ( ع ص ) آن که نگذارد چیزی مگر که خورده باشد آن را. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ).
پشیمان، متأسف، افسوسخورده
خشنود، شادمان، راضی
متحسف. [ م ُ ت َ ح َس ْ س ِ ] ( ع ص ) آن که نگذارد چیزی مگر که خورده باشد آن را. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ).