متجزع

مترادف‌ها

عجول، شتاب‌زده، بی‌صبر

متضادها

صبور، بردبار

لغت نامه دهخدا

متجزع. [ م ُ ت َ ج َزْ زِ ] ( ع ص ) به نیم رس رسیده ( خرما ). تمر متجزع؛ بلغ الارطاب نصفه. ( از اقرب الموارد ).

جمله سازی با متجزع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در تحلیل‌های ریاضی و فیزیکی پیچیده، گاهی لازم است یک سیستم واحد را به اجزای متجزع و کوچک‌تر تقسیم کنیم تا بتوانیم آن را بررسی کنیم.

💡 ساختار این سازمان به صورت بسیار متجزع و پراکنده عمل می‌کند که همین موضوع باعث شده است هماهنگی لازم بین بخش‌های مختلف آن به سختی برقرار شود.

💡 تفکر متجزع و نداشتن یک دید کلی نسبت به مسائل، معمولاً منجر به تصمیم‌گیری‌های اشتباه و حل نشدن مشکلات ریشه‌ای در مدیریت پروژه‌ها می‌گردد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران