لسم
مترادفها
سم، زهر
متضادها
پاد
لغت نامه دهخدا
لسم. [ ل َ س َ ] ( ع مص ) چشیدن. || خاموش بودن از درماندگی در سخن و عجز نه از خردمندی. || پیوسته بودن به راهی. || لازم گرفتن. ( منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
چشیدن. یا لازم گرفتن
سم، زهر
پاد
لسم. [ ل َ س َ ] ( ع مص ) چشیدن. || خاموش بودن از درماندگی در سخن و عجز نه از خردمندی. || پیوسته بودن به راهی. || لازم گرفتن. ( منتهی الارب ).
چشیدن. یا لازم گرفتن