لغت نامه دهخدا
( فنخرة ) فنخرة. [ ف ُ خ ُ رَ ] ( ع ص ) زن بزرگ جثه. ( از اقرب الموارد ). مؤنث فنخر. ( منتهی الارب ).
فنخرة. [ ف َ خ َ رَ ] ( ع مص ) سوراخ بینی گشاده راپرباد گردانیدن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
( فنخرة ) فنخرة. [ ف ُ خ ُ رَ ] ( ع ص ) زن بزرگ جثه. ( از اقرب الموارد ). مؤنث فنخر. ( منتهی الارب ).
فنخرة. [ ف َ خ َ رَ ] ( ع مص ) سوراخ بینی گشاده راپرباد گردانیدن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
سوراخ بینی گشاده را پر باد گردانیدن.