سر برافشاندن
مترادفها
پاشیدن، پراکندن، ریختن
متضادها
جمع کردن، گرد آوردن
لغت نامه دهخدا
سر برافشاندن. [ س َ ب َ اَ دَ ] ( مص مرکب )روی برتافتن. اعراض کردن. اطاعت نکردن:
همه حدیث شما تیغ بود و گردن ما
نه گردنیم که ازحکم سر برافشاندیم.خاقانی.
پاشیدن، پراکندن، ریختن
جمع کردن، گرد آوردن
سر برافشاندن. [ س َ ب َ اَ دَ ] ( مص مرکب )روی برتافتن. اعراض کردن. اطاعت نکردن:
همه حدیث شما تیغ بود و گردن ما
نه گردنیم که ازحکم سر برافشاندیم.خاقانی.