زنجیلک
مترادفها
زنجیر کوچک، آویز
لغت نامه دهخدا
زنجیلک. [ زَ ل َ ] ( اِ ) دمسیجه ( به لهجه طبری ). ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
جمله سازی با زنجیلک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 او تصمیم گرفت یک زنجیلک ظریف و نقرهای به دوست صمیمی خود هدیه دهد تا در مناسبتهای خاص یاد او را همیشه در کنارش داشته باشد.
💡 طراح جواهرات با دقت بسیار زیاد در حال ساخت یک زنجیلک طلای کوچک بود که قرار بود برای یک مراسم عروسی مجلل طراحی و ساخته شود.
💡 در میان انبوه زیورآلات موجود در ویترین مغازه، آن زنجیلک الماس کوچک به دلیل درخشش خاص خود، نگاه تمام مشتریان را به خود جلب میکرد.