زبونگیری کردن
مترادفها
ساکت کردن، دهان بستن
لغت نامه دهخدا
زبونگیری کردن. [ زَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) عاجزچزانی کردن. از آزار افتادگان روی گردان نبودن. رجوع به زبونگیر و زبونگیری شود.
جمله سازی با زبونگیری کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 او برای اینکه مدیر شرکت را متقاعد کند که درخواست استعفای خود را پس بگیرد، شروع به زبونگیری کردن و تعریف و تمجید از سیاستهای مدیریتی او کرد.
💡 وقتی میبینم که برادرم سعی میکند با زبونگیری کردن از مادرم، اجازه بگیرد تا دیر وقت بیرون بماند، همیشه لبخند میزنم و از این صحنه لذت میبرم.
💡 برخی افراد همیشه با زبونگیری کردن از افراد قدرتمند سعی میکنند مسیر پیشرفت خود را در محیطهای کاری دشوار و پر از رقابت، سریعتر و سادهتر طی کنند.