لغت نامه دهخدا
دیبارخ. [ رُ ] ( ص مرکب ) دیباروی. که چهره ای دارد چون دیبا از لطافت و زیبائی:
یادم از آن لعبت دیبارخان
کز لب خود دادی حلوای من.سوزنی.
دیبارخ. [ رُ ] ( ص مرکب ) دیباروی. که چهره ای دارد چون دیبا از لطافت و زیبائی:
یادم از آن لعبت دیبارخان
کز لب خود دادی حلوای من.سوزنی.
دیبا روی. که چهره ای چون دیبا از لطافت و زیبائی.
اسم: دیبارخ (دختر) (فارسی) (تلفظ: d.-rokh) (فارسی: ديبارخ) (انگلیسی: diba-rokh)
معنی: دیباروی، که چهره ای دارد چون دیبا از لطافت و زیبائی، دیباچهر، ( = دیباچهر )، ← دیباچهر