دقمه
لغت نامه دهخدا
( دقمة ) دقمة. [ دَ ق َ م َ ] ( ع اِ ) مقدم و جلو دهان. ( از ذیل اقرب الموارد از تاج ).
دقمة. [ دَ ق ِ م َ ] ( ع ص ) شتر و گوسپند که حنک آن ازپیری رفته باشد. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
شتر و گوسپند که حنک آن از پیری رفته باشد.
جمله سازی با دقمه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در حین دوختن پیراهن جدید، متوجه شدم که یکی از دقمههای آن از جا کنده شده و باید سریعاً آن را دوباره بخیه کنم.
💡 او برای پوشیدن کت رسمی خود، تلاش زیادی کرد اما متوجه شد که آخرین دقمه آن به دلیل قدیمی بودن، دیگر به خوبی بسته نمیشود.
💡 در طراحی لباسهای سنتی، استفاده از دقمههای بزرگ و رنگارنگ میتواند جلوه بسیار زیبایی به لباس ببخشد و آن را متمایز کند.